تبليغاتX
پسرک تنها
غریب بی نشون
 
با ارز پوزش از شما دوست عزیز موقعه امتحاناست من نتونستم مطلب بیارم شرمنده از شما دوست عزیز
|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  |
 درد دلی با شما

غريب ترين حس دنيا رو دارم يه احساسي كه به هيچ كس نمي تونم بگم، دارم دق ميكنم وقتي از يكي بدت بياد راحت ميتوني واييسي جلوشو بگي ازت متنفرم آره به همين را حتي ولي وقتي كسي رو دوست داشته باشي ميميري تا طرفت اينو بفهمه بخصوص وقتي غريبه باشه غريبه اي كه خيلي بهت نزديكه به حست به احساسي كه راجع به اون داري ولي از دركش عاجزه و فقط به چشم یه نامرد بهت نگاه ميكنه . خيلي سخته تا فرياد نزني كسي صداتو نمشنوه تا گريه نكني كسي شكستن غرورتو نمي بينه تا اشك نريزي كسي كه رفته بر نمي گرده وتا نميري كسي كه در حقش بد كردي ازت نميگذره. اينم از بي مروتي هاي اين دنياست ديگه فقط همين مونده كه روي يه برگ كاغذ بنويسي و بچسبوني روي تابلوي برد كه به خدا به پیر به پیغمبردوست دارم اينو همه فهميدن غير خودت اما اگه فكر كردي من ،ميام بهت ميگم كه چه احساسي راجع بهت دارم سخت در اشتباهي. بيشتر وقتا فكر ميكنم ما پسرا خيلي مغروريم .بزرگترين ضربه هاي زندگيمونو هم از اين غرور بي جا ميخوريم مگه چه اشكالي داره من برم بهش بگم دوستش دارم وقتي اينو پيش دوستام ميگم لبشونو گاز ميگيرن و ميگن این کارو نكني  مي خواي غرورتو بشنكي به خاطر كي میخوای این کارو یکنی .خدا ميدونه از اين جمله چقدر متنفرم آره ميخوام غرورمو بشكنم به خاطر كسي كه دوستش دارم مگه نه اينكه غرور يكي ازگناهاي كبيره است .وقتي به دوستم ميگم فلانی رو دوست دارم ميگه واسه يكي بمير كه برات تب كنه از كجا معلوم اونم تو رو دوست داشته باشه؟ اينو راست ميگه تمام دردم هم همينه. مسخره است خيلي هم مسخره است... تمام زندگي من مسخرست...خودم مسخرم... فكرم مسخرست...ديوونم...بعضي وقتا بیهوده فكر مي كنم...بعضي وقتا بیهوده  حرف میزنم... دوست دارم الان از ته دلم داد بزنم... دوست دارم الان انقدر جيغ بزنم حنجرم پاره بشه تا آخر عمر لال موني بگيرم...دوست دارم الان برم خودم از بالكن بندازم پايين...  دوست دارم الان برم به بابام اينارو بگم من درس نمي خونم..بگم من وقتم داره بيهوده تلف ميشه... دوست دارم بگم چقدر من خوابم مياد...دوست دارم بگم از درس متنفرم..دوست دارم بگم براي اينكه ناراحت نشيد هميشه كتاب جلوم باز... دوست دارم بگم متنفرم اول صبح از خواب بلن ميشم ميرم مدرسه...دوست دارم بگم من نمي خوام درس بخونم.. دوست دارم بگم من فقط خوابم مياد... دوست دارم بگم چرا برام خرج مي كنيد؟ دوست دارم بگم چي از من ديديد؟.. نمره هام شديد افت كرده دبيرا دعوام مي كنن دبيرا برام دل سوزي مي كنن ولي هيشكدوم دردمو نمي فهمن حتي تويي كه اينو داري مي خوني نمي فهمي خودمم نمي فهمم... مدير باهام حرف مي زنه مشكلم برطرف شه... آخه چه مشكلي؟خودم مشكلي ندارم!..  امتحانات مهر خيلي بد شد..اينو تاثير نميدم ولي دفعه ي بد جبران كن.. چشم اقا.. حامد اين دفعه هم كم گرفتي يكم به خودت بيا شايد مشكل برات پيش اومده اينم تاثير نميدم...حامد تو سال اولی چرا اينطوري نمراتت؟ حامد ما بيش تر از اينا بهت اعتماد داريم..مشاورمدرسه با من خیلی حرف میزنه میگه مشکلت چیه  تو بايد اقای مهندس بشي... دوست دارم داد بزنم بگم ولم كنيد به خدا قسم از مهندسی بدم مياد از درس بدم مياد از رشته ي نقشه کشی  بدم مياد.. از اين كه هر روز ميايد بهم روحيه ميديد درس بخونم بدم مياد.. يكم ولم كنيد بذاريد تو حال خودم بمیرم.. من دوست دارم بخوابم .. من درسو دوست ندارم...دوست دارم بگم منو ول كنيد. خودم دوست دارم تو کارخانه بابا کارکونم!! دوست دارم برم تو کارخانه از سرما يخ بزنم... انقد دستام بي حس بشه.. الان دوست دارم هر چي تو ذهنمه بگم... ولي بازم نمي تونم بگم... دوست دارم الان صداي نوار و تا ته باز كنم بعدش اونقدر زار بزنم تا بميرم!! بعدش بلند بلند بخندم! دوست دارم الان به بابام بگم آخه فدات شم انقد واسه من پول خرج نكن انقد نده بذار براي خودت... مني كه جنبه ندارم خرج كردنت به چيه؟...مني كه استفاده نمي كنم چرا؟..بده به يه مستحق نه من... دوست دارم به خدا بگم خيلي دوست دارمش... خداجون بدجور مي خوامش... دوست دارم مثل قديما برم پيش خدا... با خدا حرف بزنم...بهش بگم چي مي خوام چي نمي خوام.. ولي هر روز كه مي گذره... دوست دارم بگم خدا چرا دوست داري ازت دوري كنم؟! منم بندتم...نيستم؟.. يه كار خطايي نكرده همچين سرمو به سنگ مي كوبي دوست دارم به خدا بگم آخه خداجونم هر چي ميگي حكمتي داره نه؟... حكمت اين كه منو آوردي تو اين زمين چيه؟... دوست دارم به خدا بگم... منو ببخش... مي دونم دارم وقتام و الكي تلف مي كنم... فقط خواب خوراك غذا... دوست دارم به خدا بگم كاش اونم میفهمید که چقدر دوستش دارام خدا جون تو که می دونی چقدر دوستش دارم پس چرا اون  اینو نمی فهمه .....خدا جون پس من رو هم از روی زمین بردار یا به او جوری بفهمون که چقدر دوستش دارم... دوست دارم وقتي اينو مي خونيد نگيد چه عاشق دیونه ای... ميگم كه من ديوونم هيچيم به آدميزاد نرفته... دوست دارم خيلي كارا بكنم مثلن؟ ... كتك بزنم تا عقدم خالي شه... مثلن همه برام بي اهميت بشن... مثلن برم تو يه اتاق تاريك درو ببندم فقط بخوابم نه سر صدايي بيرون بياد نه كسي منو بشناسه!... ولي هيشوقت به چيزايي كه دوست دارم عمل نمي كنم فقط در حد دوست داشتنن!!!!.. باز دارم چرت ميگم..باز دارم خزعبلات بهم مي بافم..خودمم نميدونم چرا... نه ولي مي دونم... بايد ترك بدم خودمو... جديدنا بدجور معتاد شدم.. بايد به خودم بيام... اين اعتياد لعنتي یعنی عاشقی به دختری که دوستش دارم اما اون نمی دونه و كم كم داره نابودم مي كنه... از خدا كمك مي خوام... بايد بشم حامد... آره بايد خودم بشمیا باید غرورمو بزارم کنار و همه چیز رو راستو حسینی بهش بگم چون دارم دیونه میشم نظر شما چیه من چه کار کونم 

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و سوم دی 1386  |
 خیلی سخته

 

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم

فریاد نزن ای عاشق من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود می نگرم

فریاد نزن ای عاشق فریاد نزن

*بی سبب نیست چنین فریادم بی گناه در دام عشق افتادم

*چه درست و چه غلط زندگیه هم خودم هم تو رو بر باد دادم

*بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسمو می فهمیدی قلبت و دوباره می بخشیدی

لحظه پایان این دیدار را روز آغاز دگر می دیدی

* اگه بیهوده نمی ترسیدم عشق و آن گونه که هست می دیدم

* شاید این لحظه غمگین وداع قلبمو دوباره می بخشیدم

* کاش از این عشق نمی ترسیدم

ما سزاواریم اگر گریانیم این چنین خسته و سرگردانیم

ما که دانسته به دام افتادیم چرا از عاشقی روی گردانیم

وقتی پیمان دل و می بستیم گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز از دو ایل نا برابر هستیم

نه گنه کاریم و نه بی تقصیریم من و تو بازیچه تقدیریم

هر دو در بی راهه بی رحم عشق با دل و احساس خود درگیریم

* بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

*زیر آوار فرو ریخته عشق چیزی نمونده که به تو بسپارم

تو که همدردی مرا یاری بده به من عاشق امیدواری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت تو به من قول وفاداری بده

 تو به من قول وفاداری بده

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 بارها...........

 

بار ها در ذهنم تکرار می شود : فراموش کن آنچه را که در توهم همیشگی ات ساختی ...

افسوس که راز فراموشی را نمی دانم .

لجبازی در قطره قطره ی خونم حل شده ...

پاییزبا تمام ظرافت و شکوهش فردا شاهزاده ای را به دنیا می آورد که من عظمت

زیبایی اش را در هیچ کجا ندیده ام ...

شاهزاده ای با ظرافت غرور ، با تن پوشی سورمه ای ، با لبخندی بی نظیر

و با چشمانی که حتی یک بار آنها را ندیدم ...

زیبای پاییزی من

تو هر روز با شکوه تر از دیروز می میری ...

وسعت زیبایی تو اندازه ی تنهایی من بود ...

تنهایی ای که حال با صدای همانند خودم می شکند وقتی شعر ( تنهایی ) را می خواند ...

کاش باور زندگی هم به اندازه ی باور مرگ آسان بود

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 هنوز هم ................
  

هنوز هم فراموشت نکرده ام بااین که فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم با این که صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم با عشق تو پا بر جام با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت با این که زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام با این که از همه آدم ها بریده ای

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه هجدهم آذر 1386  |
 تقدیم به همه عاشقای دنیا

 

تقدیم به همه عاشقای دنیا

 

بنام ان خدایی که ان قدر اه کشیدم تا تو را برایم فرستاد

اگر ناچاری که هیچ اما اگر دچاری به حکم شقایق های دشت جنون باید حالت را پرسید

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری رو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی

به خاطرت مونده هنوز یکی همیشه چشم به راهته؟

یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم

یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی

فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی

گفتم برات نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست

با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن

نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها

اما تو مثل آسمون

 

عاشقی و بی انتها.....

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 امان از من منتظر!
اينك خورشيد در آستانه غروب است و ميرود تا در گودالي از سكوت فرو رود و ماه با آن همه طنازي اش مي آيد خرامان و بي صدا . اما نه خورشيد و نه ماه هيچ كدام مرا خوشحال نكردند فقط آمدن و رفتن آنها گذر زمان را برايم تكرار كرد تا كه اين دلتنگي و دلواپسي راكد نباشد امان از منه ديوانه امان از منه مجهول امان از منه بيقرار امان از منه منتظر

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه نهم آذر 1386  |
 عاشقانه هایم...
عاشقانه هایم

هق هق این دل شکسته دیگر جانم را به آتش کشیده

تاب ندارم و این قطرات اشک چقدر هستی دلم را میگدازد

و من سوخته تر از آنم که لهیب دل بی شکیبم را تاب آورم

در این فضای محزون و غریب صدای اشکهای بیصدایم چه

جاری است و این هستی طوفان زده صدایش چه خاموش

است . اینجا در این هیاهوی شب نشسته ام و غم سنگین فراق

را با انگشتان ضعیفم بر این صفحه کاغذ می نویسم . چه مشتاق

دل سپرده ام به تو َ تو که همه منی َ تو که نیمه گم شده منی

چه بی تابم و شوق دیدن تو عطش است که مدام بر ساحل نگاهم

موج می زند و مرا هر ثانیه مشتاق تر می کند .

هوای دم کرده و سنگینی دارد اینجا َ از پشت پنجره ماه را میبینم

تلا لوی غریبی دارد مثل اینکه او هم دلش به حال من غمگین است

اما اگر بخواهد ببارد جواب دنیا دنیا آدم را چه خواهد داد

چه بیقرارم من و تو جوابی مشکل که هیچ گاه نیافتمت

راستی کجایی تو : ای همه من و دلبستگی ام


|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه نهم آذر 1386  |
 پس چرا عاشق نباشم
من كه ميدانم شبي عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان ميرسد

من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان ميرسد

پس چرا عاشق نباشم

پس چرا عاشق نباشم!!!

 



 

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه نهم آذر 1386  |
 
 
بالا

ml خوش اومدی پسرک تنها